از همون اول صبح که معلوم شد صدات در نمیاد
بعدشم که اصلا حواست به درس نبود
یه جوری بودی اصلا
انگار تو غل و زنجیر بودی
گیج بودی نمیفهمیدی
بالاخره رفتیم پایین که من به جات حرف بزنم بلکه بزارن بری
زنگ تفریح اول بود
خانم مروجی گف بریم بالا پیش مربی بهداشت رفتیم بالا
باز نمیتونستی حرف بزنی
زنه از من میپرسید این چی میگه من نمیفهمم
همچین معاونا میگفتن ببرش اینور ببرش اونور که انگار بیمارستانه اونام دکترن منه بدبختم ببر بیار توام مریض اوژانسی هستی که پاهات قطع شده
والا!
بعد تاییدیه خانم مربی بهداشت برگشتیم پایین کع زنگ بزنیم تهش ختم شده به اینکه دست در دست مردان برگردیم سر کلاس خانم امینی
زنگ بعد گفتی برم بزنگم خونتون
نمدونم چرا وقتی یه چیزی میخای خواهش میکنم خواهش میکنم را میندازی همچین صداتم نرم و ملایم میشه کلا مظلوم میشی
بابا یکی منو نشناسه یه چیزی تو که میشناسی چرا باز اینکارو میکنی
میدونی که هر کار بگی من برات انجام میدم باز خب این چه کاریه؟
حالا به هر حال رفتم پایین
خانم مردان میگه تا بالا نیاره نمیزارم بره
اگه حالش خیلی بده برو بگو بیاد پایین
دوباره اومدم بالا به اتفاق رضوانه رفتیم پایین
بردتت تو اون اتاق مخوف کنار پله
منو رضوانه هم غش غش میخندیدیم
هیچی در اومد پشت سرش ما اومدیم تو
به هر روی که بود نصفه های زنگ نگارش اومدی کیفتو بردی به سلامتی
تا آخر روزم منو فرزانه دپ بودیم
آخرشم مربوطش کردیم به حال بد تو
ایشالا خوب شی
کسی منو نمیشناسه جز تو، تویی که نیستی......ما را در سایت کسی منو نمیشناسه جز تو، تویی که نیستی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26